تبليغاتX
اسقف
بی ایمانی بیشتر از اعتقاد قدرت مقاومت دارد، چرا که بر عقل متکی است ...


افزون بر اینها، برایتان از "آقای آسمانی" بگویم که برخلاف نام خانوادگیش نه تنها آسمانی نیست که بسیار ... و ... و ... نیز هست. آنوقت دیدم نه تنها حرکات و رفتارش، که شلوار پارچه ای دَم پاگشاد و کفش قهوه ای نوک تیزش هم سوهان روح شده اند ...

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:20  توسط شقایق  | 


"سرویس مدارس، سال تحصیلی 60-61" -- لیبل سبز رنگ روی شیشه ی جلویی مینی بوس سرویس --
(پ.ن: نه که انتظار داشته باشم ماها را با جت اختصاصی جابجا کنند! که پنداری همین نیز از سرمان زیاد است! امّا هیجانی آمیخته با نفرت در اندرونم فریاد می کند!!)

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:19  توسط شقایق  | 


علی الحساب توان اظهار نظر ندارم. روز از خروسخوان شروع می شود امّا ساعت ها قبل از بوق سگ به پایان می رسد. شهر "شهید پرور" غریبی می کند. کلنجار می روم 723 روز باقی مانده را نادیده بگیرم. همه چیز با آهنگی کُند جریان دارد.

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:18  توسط شقایق  | 


در کنار جوی/ من نشسته/ آب در رفتار/ در تمام هفته/ خسته/ انتظار جمعه را دارم/ در تمام جمعه/ باز از فرط تنهایی/ انتظار شنبه است و کار/ من نشسته/ آب در رفتار.
 
(محمّدرضا شفیعی کدکنی)

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:17  توسط شقایق  | 


ابرهای کوچکتر، دل نازک ترند.

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:17  توسط شقایق  | 


مِن بعد، لابد باید صبح ها را میان دو "هِن هِن" مینی بوس های کذایی به آغاز و انجام رساند. صبح که زود شروع شود آنوقت روز کِش می آید. هر یک روز می شود قدّ یک سال. (کلمه ها راه گلویم را بسته اند امّا غُرغُرهایم را برای خودم نگه می دارم، همه می گویند: "زندگی این نیز بگذرد است" اما چگونه و چطورش را بی اهمیت می دانند.)

Top of Form

 

Bottom of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:16  توسط شقایق  | 


یک خرس مخملی خریده ام/ برای دختری که ندارم .../ یک عینک برای پدری/ که چشمهایش دیگر نمی بیند .../ و حالا می رَوَم برای او که نیست .../ گل نسرین بچینم .../ شاد یا غمگین/ زندگی، زندگیست .../ و اگر فردا/ برای شکار پلنگ به دریا رفتم، تعجّب نکنید ...
 
(رسول یونان)

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:15  توسط شقایق  | 


"اجسام از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیکترند." آدمها از آنچه در واقعیت می بینید از شما دورتر ...

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:15  توسط شقایق  | 


... این اواخر "چرند" زیاد می گفت. نه که دروغ بگوید، یا حتّی بی منطق باشد. فقط، میان آنچه از ذهنش می گذشت و آنچه بر زبانش جاری می شد فرسخ ها فاصله ها بود ...

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:14  توسط شقایق  | 


صفحه را از جلوی چشمانم کمی دورتر می برم، کلمه ها بهم می چسبند و می شوند یک خطّ سیاه. صفحه پُر می شود از خطوط سیاه. ورق می زنم. صفحه ی بعد هم. صفحات بعد هم. یک نقطه می شوم و لابه لای سیاهی ها گُم ...

Top of Form

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:13  توسط شقایق  |