افزون بر اینها، برایتان از "آقای آسمانی" بگویم که برخلاف نام
خانوادگیش نه تنها آسمانی نیست که بسیار ... و ... و ... نیز هست. آنوقت دیدم نه
تنها حرکات و رفتارش، که شلوار پارچه ای دَم پاگشاد و کفش قهوه ای نوک تیزش هم
سوهان روح شده اند ...
"سرویس مدارس، سال تحصیلی 60-61" -- لیبل سبز رنگ روی شیشه ی جلویی مینی
بوس سرویس --
(پ.ن: نه که انتظار داشته باشم ماها را با جت اختصاصی جابجا کنند! که پنداری همین
نیز از سرمان زیاد است! امّا هیجانی آمیخته با نفرت در اندرونم فریاد می کند!!)
علی الحساب توان اظهار نظر ندارم. روز از خروسخوان شروع می شود امّا ساعت ها قبل
از بوق سگ به پایان می رسد. شهر "شهید پرور" غریبی می کند. کلنجار می
روم 723 روز باقی مانده را نادیده بگیرم. همه چیز با آهنگی کُند جریان دارد.
در کنار جوی/ من نشسته/ آب در رفتار/ در تمام هفته/ خسته/ انتظار جمعه را دارم/ در
تمام جمعه/ باز از فرط تنهایی/ انتظار شنبه است و کار/ من نشسته/ آب در رفتار.
(محمّدرضا شفیعی کدکنی)
ابرهای کوچکتر، دل نازک ترند.
مِن بعد، لابد باید صبح ها را میان دو "هِن هِن" مینی بوس های کذایی به
آغاز و انجام رساند. صبح که زود شروع شود آنوقت روز کِش می آید. هر یک روز می شود
قدّ یک سال. (کلمه ها راه گلویم را بسته اند امّا غُرغُرهایم را برای خودم نگه می
دارم، همه می گویند: "زندگی این نیز بگذرد است" اما چگونه و چطورش را بی
اهمیت می دانند.)
یک خرس مخملی خریده ام/ برای دختری که ندارم .../ یک عینک برای پدری/ که چشمهایش
دیگر نمی بیند .../ و حالا می رَوَم برای او که نیست .../ گل نسرین بچینم .../ شاد
یا غمگین/ زندگی، زندگیست .../ و اگر فردا/ برای شکار پلنگ به دریا رفتم، تعجّب
نکنید ...
(رسول یونان)
"اجسام از آنچه در آیینه می بینید به شما نزدیکترند." آدمها از آنچه در
واقعیت می بینید از شما دورتر ...
... این اواخر "چرند" زیاد می گفت. نه که دروغ بگوید، یا حتّی بی منطق
باشد. فقط، میان آنچه از ذهنش می گذشت و آنچه بر زبانش جاری می شد فرسخ ها فاصله
ها بود ...
صفحه را از جلوی چشمانم کمی دورتر می برم، کلمه ها بهم می چسبند و می شوند یک خطّ
سیاه. صفحه پُر می شود از خطوط سیاه. ورق می زنم. صفحه ی بعد هم. صفحات بعد هم. یک
نقطه می شوم و لابه لای سیاهی ها گُم ...